تبلیغات
فراغتخانه - یادداشتهای روزانه ( لمس مرگ )
منتظر فرصت نباش! فرصتها را خلق کن...

یادداشتهای روزانه ( لمس مرگ )

نویسنده :پروانه پروا
تاریخ:دوشنبه بیست و سوم بهمنماه سال 1391-02:28 ب.ظ

سلام

بزارین یادداشت امروز رو با یه خاطره شروع کنم . دیروز با خانواده و یکی از دوستان تصمیم گرفتیم بریم پیست . ما چند دقیقه ای از اون خانواده جلو افتاده بودیم و با سرعت کمی ( در حدود 70 کیلو متر ) نرم نرمک کنار جاده حرکت میکردیم که یکباره کنترل اتومبیل در یک لحظه از دستمون در رفت و ماشین به سمت چپ و بعد راست جاده منحرف شد و دست آخر داخل شیب تند کنار جاده افتاد. مطمئنم که حتی اگه تجربه ای اینچنینی هم نداشته باشین میتونید حدس بزنید چه حالی داشتیم ! وحشتناک بود ... واقعا به خیر گذشت ، اونم به خاطر اینکه سرعتمون خیلی کم بود . بهر حال با لطف چند تا راننده که پشت سرمون بودن از اون اوضاع دراومدیم و ماشین به جاده برگشت . اما خود ما تا ساعتها هنوز توی شک اون حادثه بودیم . مرگ تا چند قدمی خانواده من اومده ولی انگار پشیمون شده بود ...
ترس ، شک ، ضرباتی که به صورت و بدن بچه ها خورد و حتی خسارت مالی که ممکن بود بهمون بخوره در مقابل اون چند ثانیه ای که ماشین سرپایینی جاده رو طی کرد و صدای خرد شدن بوته های خار و جابجا شدن خاک و سنگی که زیر لاستیکها مثل زمزمه مرگ تو گوشمون تلنگر مینداخت ، هیچ بود .اون لحظه من با چشمانی بسته فقط امیدوار بودم همه چی زودتر تموم بشه ؛ یا بمیریم یا با بدنهایی سالم زنده بمونیم . میدونید ! هیچ دلم نمیخواست صدمه ای به یکیمون بخوره که مثل بعضی از آدمها مجبور بشیم تا آخر عمر تحملش کنیم یا ازش زجر بکشیم .
این نظر شاید برای خیلی ها غیرقابل قبول باشه . اما من معتقدم اگه قرار بود این اتفاق بیافته ، بهتر بود خسارت جانی باشه . خیلی سخته مادری باشی معلول و نتونی پسر کوچولوتو بغل کنی ؛ چون قطع نخاع شدی ، خیلی دردناکه نتونی وقتی بچه ات کمکتو لازم داره گوشه ای افتاده باشی و با چشمای پر از اشک به سقف خیره بشی و صدای کمک خواستنشو گوش بدی. یا همش منتظر باشی یکی بیاد بهت سر بزنه ، بلندت کنه ، روی صندلی چرخدار بشونه و ببرتت توی ایوون تا یکمی هوا بخوری .
اکثر ما قدر بدن سالم و نفسهای بدون درد خودمونو نمیدونم و همیشه فراموش میکنیم که مرگ واقعا در چند قدمی ماست و حادثه هیچ وقت خبر نمیکنه...
حرفام یکمی تکراری شد . اما دلم میخواست این یادداشتمو اختصاص بدم به اینکه:
.... خدایی که دراین نزدیکی است:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه...
امیدوارم همون طور که این حادثه تلخ برای من و خانواده ام بخیر گذشت ، برای شما هم بگذره و خبر بدی از هیچ کدومتون بهم نرسه
                                                                                                                 
                                                                                                                                 
دوست بداریم بدون بهانه
 


نوع مطلب : یادداشتهای روزانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
laleh
شنبه پنجم اسفندماه سال 1391 12:03 ق.ظ
خدا را شکر که به خیر گذشت واقعا فکر کردنم بهش وحشتناکه
کتایون
سه شنبه یکم اسفندماه سال 1391 08:29 ق.ظ
تامل برانگیزبود.یادمه توی کتابی خوندم که مرگ همیشه به فاصله یک دست دراز کردن در راستای شونه سمت چپ بدن قرار دارد وهمیشه دریک قدمی وشاید هم کمتر است.
پاسخ پروانه پروا : و وقتی به این شکل لمسش کنی میبینی که واقعا همیشه همراهته . مرگ چیزی جدا از تو نیست ....
کتایون
سه شنبه یکم اسفندماه سال 1391 08:28 ق.ظ
تامل برانگیزبود.یادمه توی کتابی خوندم که مرگ همیشه به فاصله یک دست دراز کردن در راستای شونه سمت چپ بدن قرار دارد وهمیشه دریک قدمی وشاید هم کمتر است.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر