تبلیغات
فراغتخانه - سرزمین پریها( داستان کوتاه - کودک- )
منتظر فرصت نباش! فرصتها را خلق کن...

سرزمین پریها( داستان کوتاه - کودک- )

نویسنده :پروانه پروا
تاریخ:جمعه سیزدهم اردیبهشتماه سال 1392-11:40 ق.ظ

سرزمین پریها

 

 


یه وقتی ، توی سرزمین پریا؛ یه پری کوچولوی آبی زند گی میکرد . پری کوچولویی که همه لباسهاش آبی بود و یه جفت بال کوچولوی شیشه ای آبی رنگ هم داشت . اون عاشق گلای آبی بود و یه عالمه ستاره آبی تو موهاش ، روی زر زری لباسهاش و حتی روی بالهاش داشت که همیشه میدرخشیدن و خوشگلترش میکردن . پری قصه ما ، خیلی دلش میخواست هر شب وقتی ماه در میومد , پرواز کنه و بره روی آب دریاچه , عکس خودشو توی انعکاس ماه  ببینه. اون وقت انگار اون ماه میشد و ماه یه پری کوچولوی آبی ... پری کوچولو همین که عکسشو روی آب میدید ریز ریز میخندید و آروم آروم  پایین میومد تا نوک پنجه پاهاش به آب میخورد و روی سینه دریاچه موج میافتد . دریاچه قلقلکش میومد و همگی باهم « ماه و پری کوچولو و دریاچه » میخندیدند ...

خلاصه هر شب کار پری کوچولوی قصه ی ما این بود ؛ تا اینکه یه شب ابر سیاه گنده اومد و با سر و صدا و هارت و پورت روی ماه رو پوشوند . آسمون تاریک شد و صدای آسمون غرنبه همه جا پیچید . بارون گرفت و زمین خیس شد . کرمای شبتاب زیر گلای داوودی پنهون شدن و غورباقه ها زیر برگای نیلوفر . زنجره ها دست از آواز خوندن برداشتن و سکوت ناراحت کننده ای دشتو پر کرد .دیگه نه از نور مهتاب خبری بود و نه از صدای خنده ی ماه . بعد از چند ساعت بارون قطع شد اما ابر سیاه بدجنس همون جا ، جا خوش کرده بود و به روی نامبارکش نمی آورد که باید به خونش برگرده . این شد که وقتی پری کوچولو اومد و دید که ماه مثل هرشب توی دریاچه نیست کلی ناراحت شد و بغضش گرفت. اولش یکمی صبر کرد شاید ابر سیاه بد اخم از جلوی ماه کنار بره , اما پر واضح بود که ابر بد ادا قصد رفتن نداشت .

پری کوچولو که دیگه صبرش تموم شده بود یه هو پغی زد به گریه , اونم چه گریه ای. های های گریه اش تا ته دشت میرسید . همین وقتا بود که سر و کله ی سنجاقکی که همون دور و برا زندگی میکرد پیدا شد . اون  پری قصه ی ما رو میدید که چطور هر شب روی دریاچه با ماه بازی میکنه و پیش خودش آرزو میکرد کاش میتونست با اونا خوش بگذرونه . اون از دیدن گریه پری کوچولو ناراحت شده بود آروم بالهای سبز شیشه ایشو بهم زد و رفت روی برگ گل نسترنی که کنار دریاچه نزدیک بوته های رز دراومده بود ، نشست و پرسید :«چی شده؟ چرا گریه میکنی؟»

پری میون هق هق سر کوچولوشو بالا آورد و جواب داد:«میبینی که...! ابر سیاه گنده جلوی ماهو گرفته! اون خیلی وقته پشت ابره.»

سنجاقک سرشو تکونی داد و پرسید:«درسته! شایدم حالاحالاها از پشت ابر بیرون نیاد.»

پری تا این حرفو شنید دوباره زد زیر گریه و بالهای آبیش شروع به لرزیدن کرد. سنجاقک مهربون با دستپاچگی گفت:«اما حتما باید یه راهی باشه . ناراحت نباش ! من بهت کمک میکنم.» بعد با مهربونی ادامه داد:«دیگه گریه نکن"بیا یه فکری بکنیم.»

پری که با این وعده کمی آروم شده بود سرشو بالا آورد و ذوق زده اشکاشو پاک کرد. سنجاقک هم لبخندی زد و در حالی که قیافه ی متفکری به خودش میگرفت پرسید:« خوب ! بنظر تو برای اینکه ابر از جلوی ماه کنار بره باید چکار کنیم؟» پری کوچولو یکمی فکر کرد و یکدفعه با خوشحالی فریاد کشید:« می دونم ! میدونم باید چکار بکنیم.» سنجاقک که از صدای فریاد اون ترسیده بود بالهاشو تکونی داد و کمی پودر سبز درخشان در فضا پاشید . آخه تمام موجوداتی که تو سرزمین پریا زندگی میکردن داری یه قدرت جادویی بودن که مخصوص خودشون بود. سنجاقک هم میتونست با تکون دادن بالهاش گلهای پژمرده رو مثل روز اولشون ترو تازه کنه.

خلاصه ؛ پری کوچولو درحالی که پرواز میکرد به سنجاقک گفت:«باید پری باد رو پیدا کنیم . اون الان تو مهمونی ملکه گلهاست.» و بعد درحالی که به سرعت پرواز میکرد به سنجاقک گفت :« باید عجله کنیم. اگه مهمونی تموم بشه نمی دونم به کجا سفر میکنه! آخه اون همش در سفره ....»

سنجاقک با شنیدن این حرف سرعتشو بیشتر کرد و همراه دوست تازش از روی گلها و سنگها و درختها و زمینهای سبز و قشنگ سرزمین پریها پرواز کرد و اونقدر تند بال زد که خیلی زود خسته و گرسنه شد ؛ اما نمی تونست وقتی برای غذا خوردن تلف کنه. چون میترسید هر لحظه مهمونی پریها تموم بشه و اونا نتونن پری باد رو پیدا کنن.

خلاصه با هر سختی و بدبختی بود بعد از گذشت چند ساعت خودشونو به مهمونی ملکه گلها رسوندن. اونجا زیباترین جایی بود که ممکن بود وجود داشته باشه ، یه باغ بزرگ پر از درخت و بوته های گل ... انگار از در و دیوار گل میریخت و بوی مطبوع خوراکی های خوش آب و رنگ شکم گرسنشونو به قار و قور مینداخت . باغ پری گلها خیلی شلوغ بود . انگار تمام پریهای دنیا با قشنگترین لباسها و تمام هنرشون اونجا جمع شده بودن ... اونجا اونقدر شلوغ بود که پری کوچولوی قصه ما نمی دونست چطور باید پری بادها رو بین اونا پیدا کنه ، با نگرانی و در حالی که تند و تند اطرافشو نگاه میکرد از سنجاقک پرسید :« باید زودتر پیداش کنیم ... »

سنجاقک با خستگی روی برگ گل رزی نشست و گفت:«ای کاش می تونستیم با صدای بلند صداش کنیم!»

پری کوچولو کمی فکر کرد و گفت:«درسته ! باید دنبال پری آواز بگردیم .»

نگاه هر دوشون روی پری قشنگی افتاد که روی یه سکوی بزرگ مرمری پراز گلهای یاس و نیلوفر، ایستاده بود و با صدایی صاف و رسا ، آوازی دلنشین می خواند . سنجاقک زمزمه کرد:«امیدوارم مجبور نباشیم آواز شو قطع کنیم.» اون دیگه گرسنگی خودش رو هم فراموش کرده بود و با اشتیاق به آواز محسور کننده ی پری گوش میداد. چند دقیقه بعد به محض اینکه آواز زیبای اون تموم شد ، پری کوچولو و سنجاقک به سمتش دویدن و درست روبروش ایستادن...

پری آواز جزو اون دسته از پریهایی بود که علاوه بر صدای خوش و توانایی جادویی اش ،خیلی هم زیبا و خوش سلیقه بود و تموم پریها دوست داشتن مثل اون باشن .

خلاصه؛ پری آواز در حال نوشیدن شربت جادیی پریها بود که چشمش به پری کوچولو و سنجاقک افتاد . لبخند مهربونی زد و گفت:«میتونم کمکتون کنم ؟ چرا اینقدر خسته و آشفته به نظر میرسین ؟»

پری کوچولو که دوباره بغضش گرفته بود جواب داد:«میشه به ما کمک کنین ؟ ما باید پری باد رو پیدا کنیم. اما نمیدونیم کجاست و تنها راهش اینه که صداش کنیم .»

پری آواز گفت:«متاسفم،خیلی دلم میخواد بهتون کمک کنم . اما توی جشن نباید با صدای بلند کسی رو صدا زد. این یه قانونه.» پری کوچولو نگاه ناامیدانه ای به سنجاقک انداخت و بالهای آبیش شل شد و افتاد . اما سنجاقک با همه ضعف و خستگیش بالهای سبز و درخشانشو تکون داد و با لحنی پر انرژی گفت:« پس ما باید یه فکر دیگه بکنیم. به نظرت چکار کنیم که بتونیم به سرعت پری بادهارو پیدا کنیم؟»

پری کوچولو با انگشت اشارش چند ضربه آرام ؛ متفکرانه به سرش زد تا نشون بده که داره فکر میکنه . بعد یه دفعه با خوشحالی فریاد زد :« فهمیدم ! پری عجله ای رو پیداش میکنیم. اون میتونه توی چند لحظه پری بادها رو بین این همه پری پیدا کنه ! آخه اون خیلی تر و فرزه ... » سنجاقک این دفعه مثل دفعه پیش نترسید . برعکس با شادی بالهاشو تکون داد و گفت:« آفرین! تو خیلی باهوشی ... اما چطوری؟» پری کوچولو  با خنده گفت :«این کار آسونه . کافیه اسمشو ببری . هرجا که باشه خیلی زود خودشو میرسونه.» بعد مثل اینکه هنوز داشت با سنجاقک حرف میزد گفت:« پری عجله ای  هرجا که هستی خودتو برسون !»

همون وقت چیزی به سرعت از کنارشون گذشت و چون خیلی سریع حرکت میکرد به پری آواز خورد و هر دوشون با هم به زمین افتادن . پری آواز غرغر کنان از جا برخواست و در حالی که لباسهای قشنگشو مرتب میکرد از اونجا دور شد . اما پری عجله ای در حالی که هنوز گیج بود ، پرسید:« کسی اینجا منو صدا کرد؟» سنجاقک نگاهی به سر و وضع نا مرتب او که معلوم بود با عجله لباس پوشیده انداخت و گفت :«بله ما با تو کار داشتیم .میتونی به ما تو پیدا کردن پری بادها کمک کنی؟»

پری عجله ای با عجله گفت :«شاید! شایدم نه.»

پری کوچولو پرسید:« منظورت چیه ؟ چرا شاید؟ »

پری عجله ای بالهای سفیدشو با سرعت تکون داد و تند گفت:«آخه عجله دارم . باید برم . یکی به کمکم احتیاج داره .» بعد هم به سرعت براه افتاد و توی یک چشم به هم زدن تا ته باغو رفتو برگشت و گفت :«پیداش نکردم. حالا دیگه باید برم.» و قبل از اینکه پری کوچولو یا سنجاقک بتونن چیزی بگن یا خواهش کنن دوباره بگرده ، غیبش زد.

پری کوچولو با خستگی نشست و به باغ نگاه کرد . مهمانی دیگه داشت تمام میشد ، اما اونا هنوز نتونسته بودن پری بادهارو پیدا کنن. یه دفعه سنجاقک گفت:« ای کاش میتونستیم یه وردی بخونیم و اونو اینجا ظاهر کنیم.»

پری کوچولو با شادی گفت:«آفرین به تو سنجاقک با هوش! همین کارو میکنیم ؛ باید از پری آرزو کمک بگیریم.»

بعد چشمای درشتشو بست و زیر لب چیزی گفت. ناگهان یه نور طلایی جلوی اونها پدیدار و یک پری پیر با تاجی از گلهای بنفشه و اقاقی جلوی اونها ظاهر شد . پری پیر چنان لبخندی به لب داشت که انگار همه ناراحتی هاشونو با دیدنش فراموش کردن و آروم شدن.

پری آرزو ها چند قدم به اونها نزدکتر شد و با مهربونی پرسید:«چی شده بچه ها؟ چه کمکی از دست من براتون ساخته است؟»

پری کوچولو گفت:« من باید پری بادها رو پیدا کنم. شما میتونید اونو به اینجا بیارید؟»

پری آرزو گفت:«متاسفم عزیزم ... پری بادها به ماموریت رفته تا آدمها رو از شر ابرهای مزاحمی که جلوی خورشید و گرفتن نجات بده . من نمی تونم اونو برگردونم.»

پری کوچولو با عصبانیت فریاد کشید:« پس کی باید منو از شر این ابرهای مزاحم که جلوی ماهو گرفتن نجات بده؟ حالا من باید چکار کنم؟» بعد هم زد زیر گریه و با دلخوری روی زمین نشست.

سنجاقک با دلسوزی نگاهی به اون کرد واز پری آرزوها پرسید:« یعنی نمی شه هیچ کاری کرد ؟»

پری  آرزو ها لبخندی زد و گفت:« من فقط می تونم یه آرزوتونو براتون برآورده کنم . همین.»

سنجاقک که متوجه منظور پری آرزو شده بود ، نگاهی به پری کوچولو کرد و دید که او هم رنگ آبی پرهاش درخشان تر شده و با امید ، دوباره در حال سر پا ایستادنه. سنجاقک بالهای کوچیکشو تکونی داد و به پری کوچولو گفت:« ظاهرا همه چیز درست شده و تو دیگه احتیاجی به من نداری. پس اگه اجازه بدی من برگردم و...»

پری کوچولو نگاه غمباری به او کرد و میون حرفش پرید که:«میدونم که خیلی خستت کردم.اما لطفا یکم دیگه صبر کن.»

بعد رو کرد به پری آرزوها و گفت:«آرزو میکنم...» پری آرزوها و سنجاقک هر دو منتظر بودن تا آرزویی که هر دوشون فکر میکردن میدونن رو بشنون . اما چرا پری کوچولو این قدر برای گفتن آرزوش معطل میکرد؟پری کوچولو دوباره گفت:«آرزو میکنم...» و باز سکوت کرد...

پری آرزو پرسید:«چی آرزو میکنی؟ پس چرا نمی گی؟» سنجاقک با ذوق و شوق گفت:«یا الله ...د بگو... منتظر چی هستی؟»

پری کوچولو گفت:«من دوستی رو که همیشه آرزو داشتمو پیدا کردم...» و با عشق به سنجاقک نگاه کرد و ادامه داد:«حالا میدونم که هر وقت کمکی خواستم یکی هست که با همه وجودش دستمو بگیره . اگه خواستم با یکی حرف بزنم ، یه دوست خوب دارم که به حرفام گوش بده و راهنماییم کنه. دوستی دارم که هیچ کس حتی ابر سیاه هم نمی تونه اونو ازم بگیره.»

بعد رو به پری آرزو کرد وگفت:« آرزو میکنم منم بتونم قدرت جادوییمو پیدا کنم تا هر وقت هر کس احتیاج به کمک داشت بهش کمک کنم.» پری آرزو با همون لبخند مهربون روی لبهاش ، بالهاشو تکون داد و گرد طلاییش روی هیکل کوچک پری قصه ما پاشید.

پری کوچولو وقتی چشماشو باز کرد دید سنجاقک با تبسمی تحسین کننده نگاهش میکنه و دیگه اثری از پری آرزو ها نیست. همون وقت ابرهای سیاه از جلوی ماه کنار رفت و نور نقره ای مهتاب تمام دشت رو روشن کرد. انگار نور ماه چند برابرشده و ستارها کلی درخشانتر  بودن . سنجاقک به پری آیینه ها که به سمت اونا میومد اشاره کرد و گفت:« تو قشنگترین پری هستی که تا بحال دیدم.»

پری کوچولو نگاهی به خودش توی بالهای آیینه ای پری آیینه ها انداخت و با شادی خندید. بله ... اون حالادیگه پری آبها بود ، نه یک پری کوچک تنها که هیچ قدرتی نداشت. حالا تمام آبهای روی زمین به فرمان او بودن تا هروقت لازم شد ازشون برای کمک به دیگران استفاده کنه.

بعلاوه یک دوست مهربون و فداکار پیدا کرده بود که حاضر نبود با هیچ چیز تو دنیا عوضش کنه...


                                                                                                                                                                     با عشق

                                                                                                                                                      تقدیم به همه پری کوچولوهای سرزمینم



نوع مطلب : داستان کوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
myfreecams token hack
شنبه بیست و نهم مهرماه سال 1396 09:11 ب.ظ
من واقعا با استعداد نوشتن شما الهام گرفته ام
و همچنین با ساختار در وبلاگ شما. آیا این موضوع پرداخت شده است یا شما سفارشی کردید؟
خودت چی؟ به هر حال نوشتن با کیفیت خوب باقی می ماند، تقریبا نادیده گرفته می شود
یک وبلاگ خوب مثل این امروز...
real psychic
شنبه پانزدهم مهرماه سال 1396 03:50 ب.ظ
اطلاعات ارزشمند خوش شانس من وب سایت شما را با شانس کشف کردم، و من هستم
شوکه شده چرا این تصادف پیش از آن اتفاق افتاده است!

من آن را نشانه گذاری کردم
free online chaturbate token generator
سه شنبه چهاردهم شهریورماه سال 1396 06:55 ق.ظ
Hello there, just became alert to your blog through Google, and found that it's really informative.
I am gonna watch out for brussels. I'll be grateful if you continue this in future.
Many people will be benefited from your writing. Cheers!
Von
دوشنبه شانزدهم مردادماه سال 1396 09:34 ب.ظ
Its like you read my mind! You seem to know so much about this, like
you wrote the book in it or something. I think that you can do with a few pics to drive
the message home a bit, but other than that, this is excellent blog.
An excellent read. I'll certainly be back.
Emelia
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشتماه سال 1396 10:02 ق.ظ
Hello, I do think your blog could be having internet browser compatibility issues.

When I take a look at your blog in Safari, it looks fine however when opening in IE, it has some
overlapping issues. I merely wanted to give you a quick heads
up! Other than that, wonderful website!
دوشنبه سی ام دیماه سال 1392 02:53 ب.ظ
بد نبود هههههههیییییییییی ولی تعریفی نداره
پرنسس ایدا
جمعه سوم خردادماه سال 1392 12:21 ب.ظ
داستان های عاشقانه بنویس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر