تبلیغات
فراغتخانه - شعر ( شب )
منتظر فرصت نباش! فرصتها را خلق کن...

شعر ( شب )

نویسنده :پروانه پروا
تاریخ:چهارشنبه هجدهم اردیبهشتماه سال 1392-09:17 ق.ظ

از تو میگریزم



از تو میگریزم
من از تو ره میجویم
من از تو زندگی میگیرم
میدانی که تلاشم زرد است
میدانم دردم سرخ است
میدانم که بیهوده میکوشم
از این هزار توی شبزده
تنهای تنها
راه گریز بیابم
تو را میخواهم
آری...
تو را چه دردناک میخواهم
تو را میجویم
نه من
که همه ذرات تنم
در هر بادی که میوزد
در هر ستاره ای که می افتد
در هر خوابی که میگریزد
تورا میخواهم
این من من نیست
این منی نو ظهور است
منی با هزاران سال قدمت
منی که
در هر ثانیه     هر نفس     میگریزاندم
و باز
از نفس افتاده
                     پیش روی من باز می ایست
می ستانم از خویش
هر مفری برای پریدن را
باز هم درد میکشم
رو میگردانم
و قلبم با تفرعنی در خیال
چه سخت و پرکوب سرباز میزند
رو میگردانم
خود را میبینم که سیال
در فضایی تاریک
                         بالا میروم
رخ میکنم به سوی خورشید
و چشم میبندم
تا هزار بازی عیارگونه اش را نبینم
پشت پلکم زرد میشود
سرخ میشود
و پر میشوم از بوسه و عشق بازی نور و خواب
گرم میشوم
داغ میشوم
و باز کسی در من میجوشد
که سرگردانم میکند و تشنه
یک من عاشق
عاشق تو
وباز
از تو میگریزم
.
.
.



نوع مطلب : شعر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشتماه سال 1392 01:21 ق.ظ
زیبا بود ولی سنگین من عاشق سادگیم واین نظر شخصی منه
پاسخ پروانه پروا : ممنون از لطفت . ولی ای کاش اسمت رو برام بعنوان یادگار میگذاشتی . البته نظر شما هم محترمه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر