تبلیغات
فراغتخانه - داستان کوتاه ( شیان )
منتظر فرصت نباش! فرصتها را خلق کن...

داستان کوتاه ( شیان )

نویسنده :پروانه پروا
تاریخ:سه شنبه هفدهم بهمنماه سال 1391-06:44 ب.ظ

     شیان


شب ؛ سنگین و مسکوت و وحشت انگیز ؛ چون بختک ، روی خانه افتاده بود و هیچ صدا یا نوری که سکوت مرده شب را به رنگ زندگی بیالاید به چشم نمیخورد . سایه ای بلند بالا ؛ چون روحی سرگردان بی صدا و حتی نفسی ، در گوشه گوشه تالار میچرخید و به اتاقهای گور مانندش که بوی نم هر گوشه اش ؛ نفس را در سینه حبس میکرد سر میکشید . صدای لباس بلندش روی سنگهای سیقل خورده کف سرسرا ، مثل خراشیدن دیوار با ناخن – گوش را می آزرد . جلو میرفت ، بخوبی تمام زوایای بنای شب زده را میشناخت . در یکی از اتاقها را گشود و چون سایه ای داخل خزید . صدای نفسهای منظم و عمیق کسی در اتاق آویزان بود . آنسوترک ، روی تخت زیر پنجره ، کودکی خوابیده بود و سینه کوچکش زیر تنفسی عمیق و آرام ، بالا و پائین میرفت . جلو رفت و زیر نور مهتاب به صورت گردش خیره شد . لبخندی پر افسوس صورت خشک و بی روحش را شکست . ناخواسته نشانیده شد و انگشتهای استخوانی اش میان موهای نرم کودک دوید :« فایده ای نداره ! فرار از اون مثل فرار از خودمه .... منو ببخش ... خیلی رنج میکشم .... »

سنگین برخواست و قطره اشکی که سرسختانه با خودداری مغرورانه اش میجنگید را از گوشه چشم سترد . محترز از نگاهی دوباره بسوی در رفت . تاریکی مثل دودی غلیظ ، هر لحظه بیشتر در فضا پراکنده میشد و از اشیاء جز سایه ای سیاه چیزی پیدا نبود ...  باز در سرسرا از میان وسایلی که سرسختانه به زمین چسبیده بودند گذشت و به سوی پنجره رفت . دستگیره را گرفت و با فشاری ملایم آن را گشود . باد وحشی ، بیقرار بر تن لطیف پرده تاخت و با زوزه ای شوم ، آرام شب را لرزاند . جلو رفت و لب دریچه ایستاد . شولایش در باد رقصی پرکوب را آغازید . چشمهایش را بست و نفسش را پر کرد از عطر خاک باران خورده . صداهایی در سرش میپیچید . کسانی با هم پچ پچ میکردند . نمیفهمید . نمیخواست گوش کند . سالها بود فقط شنیده بود . پر بود از حرفهای ناگفته . نمیخواست تن دهد به همیشگی زندگی پر تزویرش . چیزی در سینه اش نمانده بود جز سیاهی ... تباهی ... رجس .... دستها را گشود و باد هیکل خشکش را در بر کشید . آونگ به جلو و عقب تاب میخورد و تنها انگشتهای پا روی لبه پنجره بودند که چون حائلی میان حیات و ممات در تلاشی سخت تقلا میکردند .

مغزش بسرعت کار میکرد ؛ تنش داغ میشد و غم دوباره به رخوتش میکشید . خود را میدید که برافروخته و دل افکار روی صندلی در انتظاری سخت پا به پا میکرد . انتظاری که انگار از ابتدا ، از آغاز با او پا به این زندگی گذاشت . انتظاری شوم که چون بوم بر دوش بودنش سنگینی میکرد . انتظار و همیشه با طعم تلخی در پایان .... بالاخره در باز شد و زنی دوشادوش همسرش بیرون آمد . با دیدن او ، خنده روی صورت هردو آب شد و رفتارها رنگ رسمی تری گرفت . برخواست و پیش روی زن ایستاد . چشمهایش از شوق لذتی ناگفته پر بود . لذتی که صدای آزاردهنده اش بارها او را به طبقه دوم کشانده و پشت در ، میان غرقابی از خیالات دردناک خفه میکرد ... مرد هم با صورتی رنگ پریده و موهایی آشفته نگاه از او دزدید و یقه لباسش را مرتب کرد . درد مثل افعی بزرگی وجودش را در چنبره قدرتمندش میفشرد و راه نفس کشیدنش را میبست . در گذر زن از کنار شانه اش بوی تند عطر و جرینگ جرینگ زیورآلاتش ، روح او را تا پشت در برد و همان گوشه روی پله ها به صلابه کشید ...

روحش در قفس تن به درو دیوار میکوفت و پشت پلکهای بسته برای قدم گذاردن به سیاهی آرام و مبهوت شب در تقلا بود . اما مغذش همچنان تند و هول انگیز تصاویر را پیش چشمهایش به حرکت وا میداشت ؛ در اتومبیل را گشود و خم شد تا کلاه کودک را از زیر صندلی بردارد .  با دست روی کف ماشین به جستجو پرداخت . جسمی فلزی را زیر انگشتانش لمس کرد . گوشواری زنانه با آویزهایی بلند! چیزی که صدای جرینگ جرینگش آشنا بود ... برگشت و به پنجره نگریست . مرد به آرامی پرده را رها کرد و دور شد ....

کلید را در قفل چرخاند و بی صدا وارد شد . هنوز صدای او را به یاد داشت :« کشف این نجاست باعث پر شدن بوی تعفنش توی همه زندگیت میشه .... بخاطر خودت این کارو نکن ! بخاطر پسرت ... بیشتر رنج میبری ... اونا آلوده اند ... خوب میدونی .... خودتو آزار نده .... نکن ... » کفشها را درآورد و به آرامی به سوی اتاق خواب رفت . کسی نبود . ولی میدانست که باید جایی باشند . ماشین سیاهش را پشت در دیده بود . از پله ها بالا رفت . صدایشان را از پاگرد طبقه دوم شنید . وجودش را ارتعاشی دردناک فراگرفت . اما باید میدید . انگار تا با چشم خویش این کابوس را نمیدید باور نمیکرد ، نه اینکه باور نداشته باشد . شاید میخواست زن درونش که با سرسختی برای تداوم این زندگی میجنگید را قانع کند ... باید ادامه میداد . در نیمه باز بود و راهرو پر بود از صداهایی آکنده از لذتی ویران کننده و چندشناک ... آن زن معصوم در قلبش التماس میکرد که برگردد ... میدانست ، اما بالاخره باور کرد ... کفشها افتادند و سر مرد به سوی در چرخید ... زن بسرعت از روی میز برخواست و چیزی را روی بدن برهنه اش کشید ...

« جز او چیزی نداشت ... جز او کسی را نداشت .... جز او ... »

غم ، با رخت سیاه کنارش ایستاد و دستش را گرفت . صدای رعد و بعد از آن عطر ملایم خاک باران خورده در گوش هوشش پیچید . صدای مادرش را میشنید که زنده تر از همیشه انگار در اتاق روی مبل کنار پنجره نشسته بود و بافتنی میبافت:« مرگ اونقدرام که میگن وحشتناک و بد نیست . . میدونی ! مثل خواب دم صبح  شیرین و لذت بخشه . اگه یه بار ببینیش دیگه زندگی برات جذابیتشو از دست میده ! گاهی وقتا از زندگی بهتر میشه ... » بعد از آن تصادف عجیب زنده ماندنش معجزه بود و انگار این معجزه بعد از لمس مرگ شاعر شده بود ...

حالا باید چه میکرد ؟

-         ببین با خودت چکار کردی ؟ تو همیشه میدونستی .

لیوان شربت را به سویش گرفته و لبخند مهربان و با تدبیر همیشگی را بر لب رانده بود :« بخورش . بهتر میشی . »

-         بگو چکار کنم !

-         زندگی کن .

-        زندگی ؟ من مردم .... اون منو کشت .

-         اون خدا نیست .

-         حالم بده ... حالم بده ... دارم میمیرم ... آخه چرا ؟؟؟

-         همه چی درست میشه . بالاخره درست میشه ....

به چشمانش نگریست . پر بودند از چیزی که دوستشان داشت . اما قلبش ... نفسش ... سینه اش .....

هنوز هم سینه اش میسوخت . انگار هر نفس که فرو میرفت تاولی در سینه اش میشکست و درد و طعم تلخ عفونت به قلبش میدوید . تمام وجودش میخواست که به سیاهی بپیوندد و دمی بیاساید . مرگ چه حض غریبی داشت . انگار عمر درازی دویده بود و حالا بی پروا ، برای آسودن از مرگ چاره میجست ....

صدای ناگهانی زنگ تلفن سکوت رازآلود و سیاه خانه را آشفت . در آن خفقان و سکوت، انعکاس رعب آور و ناگهانی زنگ تلفن، هزار برابر گوش را می آزرد . ناخواسته تن از رخوت مرگ بر کشید و از پنجره دور شد . گوشی را برداشت . صدایش انگار از دور دستها به گوش میرسید .....  حتی برای خودش هم غریبه بود :« بله ؟ »

-         نکن . این کارو نکن . نمیفهمی ! اون ارزششو نداره ؟

همو بود . همان زنگ و همان آوا ... اما انگار چیزی دیگری هم در آن لحن میتراوید که طعمش برای او غریبه ولی دلنشین بود . چیزی مثل ترس .... نگرانی یا ...

-         از کجا فهمیدی ؟

پس از مکثی پر تردید با صدایی لرزان پاسخ داد :« نمیدونم چه اتفاقی داره می افته ..دارم از خودم میترسم . نباید اینطور باشه . نمیدونم ... نمیشه .... »

-         داری چی میگی ؟

-          فقط این فکر احمقانه رو از ذهنت بریز بیرون .

-         نمیتونم .

-         میتونی . باید اینکارو بکنی !

-         دوباره شروع نکن ...اصلا چرا این وقت شب زنگ زدی ؟ چرا نزاشتی تمومش کنم ؟

-         چون نباید تمومش میکردی . چون تو وقتی از این آتش بیای بیرون میفهمی که چقدر پاک و منزه شدی . یه نگاه به خودت بنداز ! خیال میکنی جهنم کجاست ؟ خیلی دورتر از زندگی ماست ؟ هرکی تورو با این اوضاع ببینه نمیفهمه توی جهنم زندگی میکنی ؟ ولی تو باید بمونی و ادامه بدی ....

-         گفتن این حرفا خیلی قشنگه ! اما هیچکس جای من نیست ...

-         منو میشناسی ! اهل شعار دادن نیستم .

-         من بیشتر از چیزی که سر و وضعم نشون میده از بین رفتم . این برای من آرامشه ... چیزی بیشتر از مردن که به خدای تو بدهکار نیستم ! میخوان دینمو بپردازم . میدونی ! این خدا اونقدرام بخشنده نیست ....

-         وقتی که میخواستی با اون ازدواج کنی و بخاطرش به هر دری میزدی هم همین طور فکر میکردی ؟

-         من همه چیزمو سر این حماقت دادم. دل و دماغ سرزنش شنیدنم ندارم ....

-         میدونی که سرزنشت نمیکنم . هیچ وقت نکردم .... یه لحظه فکر کن . مرگ همیشه هست ! بلند شو و از آتیش بیرون بیا ....

-         دود این آتیش تمام زندگیمو پر کرده ... دیگه نمیتونم نفس بکشم .... همه تنم میسوزه ... دیگه نمیتونم .... نه دیگه نمیتونم ... دیگه نمیتونم ... خداحافظ .

 گوشی را گذاشت و سیم را از پریز کشید . باد دوباره به سینه پرده هجوم آورده بود و بوی خاک خیس را به سالن میپاشید . سرش را به دیوار تکیه داد . چشمها را بست و خودش را دید که با لباس سفید عروسی جلوی آئینه ایستاده بود . چه چشمهای عجیبی داشت . نگاهی پر از غرور پیروزی و مست عشق و شادی . چشمهایی که انگار هنوز هم باور نمیکردند این لباس سپید بر تن اوست که اینگونه خوش نشسته . چرخید و خش خش دامن پف دارش بر زمین سکوت خالی اتاق را شکست . مادر پشت سرش از روی صندلی برخواست و سینه به سینه اش ایستاد .  چیزی در نگاه بیتاب مادر مثل کبوتری برای رهایی دل دل میزد . به آرامی دست او را گرفت و بر لب گذاشت :« بگو که تو رو هم مثل بابا از دست ندادم .... » مادر در آغوشش کشید . اما چیزی نگفت . هیچ وقت چیزی نگفت . هیچ اظهار نظری در کار نبود . هیچ آرزویی .... یا حتی امیدی ... به خانه اش نیامد . همچنان که پدر نیامده بود . چند سال بود که پدر را ندید بود ... چند قرن بود .... یا چند هزار سال .... ؟؟؟

بوی نم خاک را با قدرت به درون کشید . برخواست و جلو رفت . باز کنار پنجره ایستاد .دلش برای پدر تنگ بود . بیقرار دیدنش بارها به خانه رفته و هرگوشه را برای یافتن یادگاری جسته بود . اما انگار باران شب عروسی اش پدر را هم مثل خیلی چیزهای دیگر برای همیشه از زندگیش شسته بود. پدر او را نمیخواست . گفته بود یا او یا من ... اما چرا ؟ چرا در زندگیش جای هر دوی آنها نبود ؟ یک زندگی محدود ... زندگی مسخره ...چرا با او این کار را کرده بود ؟ چطور خودش را از او گرفته بود؟  حالا نبود ؟ چرا کنارش نمی ایستاد وسینه اش را برای حمایت از او سپر نمیکرد ؟ پدر نداشت . مادر نبود ونه هیچ کسی که در این زمستان سیاه گرمش کند...

انگار کسی در دور دست فریاد میکشید . باد بوی غریبی با خود داشت ...  مغذش پر شده بود از تکه های داغ و سرخ اخگری کهنه که با هر وزش باد لهیب گدازانش وجودش را میسوزاند. باز روی لبه پنجره ایستاد. دستها را گشود و خود را به سرمای آغوش باد سپرد . دستهای قدرتمند باد گاهی پسش میزد و گاهی پیشش میکشید . خسته بود ... بیگانه بود و کور.. مرگ یکقدم جلوتر آغوشش را گشوده بود تا برای همیشه آرامش کند . چه چیزی داشت تا برای نگریستن به پشت سر تردید کند ؟ مرگ را درمیافت... همین دم .. همین لحظه ... یک آن ...

-    مامان !

یکباره کسی گریبانش را گرفت و پسش کشید ... چیزی در وجودش جوشید و سر رفت . یکقدم عقب رفت و به لبه پنجره تکیه داد. کودک  عقبتر ایستاده بود و با چشمانی خوابزده نگاهش میکرد. آیا این خدا نبود که انجا ایستاده و آغوش گشوده بود تا گرمش کند؟ شانه از دیوار کند و روبروی کودک بر زمین زانو زد.نمیدانست . نمیفهمید . انگار تمام این روزها دیوانه شده بود . انگار خودش نبود . انگار کور شده بود.... چرا او را نمیدید ؟ بزرگترین دلیلش ... کسی را نداشت ... تنها بود ... دلشکسته و زخمی... شاید هم مرده ... اما او بود ... او را داشت و نادیده اش میگرفت ... برزمین نشست و اجازه داد تا پرده و باد آندو را در هجوم معترضانه دست سرد خود بگیرند ... کودک را در آغوش گرفت و اجازه داد گرمای زندگیش مرگ را آرام آرام پس بزند....



نوع مطلب : داستان کوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
شرکت افق
پنجشنبه سیزدهم تیرماه سال 1392 03:24 ب.ظ
با عرض سلام و خسته نباشید.شرکت افق نماینده دوربین های مداربسته سامسونگ،تجهیزات شبکه دیتاشین و در زمینه نمایندگی باتری و ups زینر فعالیت گسترده ای دارد.با مراجعه به سایت ما را از نظرات و پیشنهادات خود بهره مند نمایید.باتشکر
www.ofoghtech.ir
laleh
شنبه پنجم اسفندماه سال 1391 12:11 ق.ظ
فوق العاده زیبا
tala
جمعه بیستم بهمنماه سال 1391 09:13 ق.ظ
واقعا زیبا بود واقعا...امیدوارم خدا هیچ کس رو هیچ وقت تنها نزاره...
پاسخ پروانه پروا : ممنون از لطفت . خوشحالم که خوشت اومده
نفیسه
پنجشنبه نوزدهم بهمنماه سال 1391 01:32 ب.ظ
موفق باشی مدیر محترم

جالب بود
پاسخ پروانه پروا : بی نظیری
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر